رمز عبور
وقتي به ملاقتش ميروي چه با خود ميبري؟
آيا ميشناسياش؟ آيا ميشناسدت؟ ميگويند آدم را از همراهانش ميشناسند. همراه تو كيست؟ كردارت؟ گفتارت؟
با واژههايت به افكارت شكل دادي و در عملت متبلورشان ساختي. واژههايت چه شكلياند؟ چه رنگي دارند؟ بوي آسمان دارند يا حس مرداب؟
واژههايت را از بالا طلب كن كه بالايي هستي. آن بالا رمز عبور ميخواهند. ماندنت با توست و عبور كردنت هم. واژههايت، ميگذارند تو را يا ميبرندت؟
ای خالق واژهها نگذار ما را از ماندگان.
آمين
سلام
روزي كه خورشيد قصد كند پنهان شود، دنيا نه از سردي، كه از غصه خواهد مرد؛ غصه اينكه تا بود قدرش را ندانست.
همه چيز در گذر است، و اين دنيا هم. روزي خواهد آمد كه خورشيد هم ديگر نخواهد بود.
"اي خالق نور و اي روشنايي دهنده نور"
"اي كه بالاتر از هر نوري و هيچ نوري مانند تو نيست"
از نور خود بر ما ببار كه با تو هيچ خورشيد نخواهيم
. . .
زنجير
ميگويند اگر خود را دَريابي به بيداري ميرسي. بيدار و درياب هر دو يكي هستند فقط حرفهاشون جابجا شده. انگار در خود ما دري هست به بيداري. بيداري . . . "بي داري" . . .
شنيدهام در هند گروهي از مردم هر سال مراسمي اجرا ميكنند و در اين مراسم در خيابونها راه ميافتند و در حاليكه غل و زنجيرهاي سنگين به دست و پاشون بستهاند ساعتها همينطور راه ميرند. اين غل و سزنجيرها نماد تعلقات و وابستگيهاست و اين افراد به طور سمبليك ميخواهند نشون بدند كه غل و زنجيرِ وابستگي، چه به روز آدم مياره و چطور مانع حركت و نهايتاً پرواز آدم ميشه. واقعاً كسي كه سنگين شده و به خواب رفته چطور ميتونه پرواز كنه؟
خواب و بيدار
دوست دارم از بيداري بگم. اما شايد بهتره از خواب شروع كنم. چون فكر ميكنم اكثر ما خواب رو بهتر بشناسيم!
وقتي خستهايم، خوابيدن بهترين نعمت دنياست... ا ما بعضي وقتها وقتي هم كه خوابمون نميياد، دلمون ميخواد بخوابيم. گاهي هم وقتي بيدار شديم، باز هم ميخواهيم بخوابيم. من فكر ميكنم انگار بعضيوقتها توي زندگيمون هم همينطور هستيم. حتي وقتي نور رو ميبينيم،باز هم چشمهامون رو ميبنديم تا بقيه رؤيامون رو ببينيم. زندگي در خواب و خيال آسونتر به نظر ميرسه چون وقتي چشمهامون رو باز كنيم و نور رو ببينيم، اون وقت همه چيز رو ميبينيم؛ بخصوص وضعيت خودمون رو و شايد خيلي هم برامون خوشايند نباشه. احتمالاً به همين دليله كه بعضيها زياد ميخوابند، چون دلشون نميخواد با خودشون و با واقعيت روبرو بشند.
اما من واقعيت رو هر چند هم كه ناخوشايند باشه به خيال ترجيح ميدم. واقعاً بيدار بودن بهتر نیست؟
" چشمهاتو باز كن . . . چشمهاتو باز كن . . . "
تصوير ديوار اتاق توي چشم هام منعكس ميشه. ساعت شش و سي دقيقه است. با يك ضربه زنگ ساعت رو كه بيوقفه اين جمله رو تكرار ميكنه، خاموش ميكنم.
به دور و برم نگاه ميكنم، خيالم راحت ميشه. بيدارم و هرچي ديدهام فقط رؤيا بوده. كابوسي ترسناك. " من بيدارم، من بيدارم" ؛ چند بار تكرار ميكنم. انگار بايد مطمئن بشم.
آيا واقعاً بيدارم؟ از كجا معلوم كه الان خواب نميبينم؟ خوابي كه ديدم انقدر واقعي بود كه اگر در خواب ميرفتم تو كما، فكر ميكردم بيدارم و در اون رؤيا شايد تا ابد گير ميافتادم. آيا الان رؤياي ديگري نيست؟
سلام به جميع دوستان
خيلي زود برميگردم . . . خيلي زود . . .
زنگزدايي مغزي
برخي از تكنيكهاي موفقيت براي خروج از اين حالت مغز (زنگ زدگي ) ، اقدام به رنگآميزي نقاط زنگزده ميكنند. به عنوان مثال مثبتانديشي و نگاه خوشبينانه را تجويز ميكنند و با نفي مسئله و انكار صورت مسئله اقدام به حل آن ميكنند. اين روش فقط درد را از خاطر شما ميبرد، درماني در كار نيست. و مسئله و مشكل كماكان به قوت خود باقي است. در يك نظام فكري صحيح تكيه بر واقعگرايي است نه مثبت، نه منفي.
زنگزدايي مغزي يا فعالسازي ذهني يک ميانبر براي موفقيت است. روش اين کار هم شبيه به ورزش کردن است، لکن در حوزه ذهن.
ورزش شماره 1: ديگه چي؟
زمان اجرا: هرگاه با مسئلهاي روبرو شديد و راه حلي به ذهنتان رسيد تنها به آن بسنده نکنيد و بپرسيد: "ديگه چي؟"
اين ورزش به شما کمک ميکند که در برخورد با مسائل به يک راه حل اکتفا نکرده و انتخابهاي خود را بيشتر و بيشتر کنيد. مشکل اساسي اينجاست که ما براي حل مسائل خود عموماً به اولين چيزي که به ذهنمان ميرسد عمل ميکنيم. اين باعث ميشود که راهحلهاي ما هميشه شرطيشده، تکراري و ناهماهنگ با نوع مسئله باشد. اگر قدرت انتخاب شما در حل مسئله بيشتر شود (اين کار با همان ورزش ديگه چي رخ ميدهد) به مرور قدرت شما در سرعت حل مسئله و بررسي آن نيز بيشتر ميشود. امتحانش كنيد.
عصر سرعت؛ عصر ميانبر؛ عصر جهش
ما کجا؟ دنياي امروز کجا؟ من اينچنين آموختهام:
وضع توانايي و كارآيي مغزي انسان ميتواند از چوبخط و چرتكه تا سوپركامپيوتر و ابركامپيوتر تغيير كند. طبق اين مثال، توانايي فعال شده و فعاليت مفيد اكثر انسانها در حد چوبخط و چرتكه باقي مانده است و اين توقف به حالتي مانند زنگزدگي مغز منجر شده است. (معلم بزرگ علوم باطني)
و از آموختهام اينچنين برداشت کردم:
امروزه علوم و مهارتهايي كاربردياند كه به شما ميانبرها يا اصطلاحاً Short cutها را نشان دهند. كتابها هر روز كوچكتر و كوچكتر ميشوند و قواعد و فرمولها نيز مختصرتر و كاربرديتر از پيشاند. براي موفقيت بايد سرعت را زياد كرد؛ سرعت حركت، سرعت يادگيري، سرعت فهم، سرعت تجزيه و تحليل، سرعت ايده دادن، سرعت واكنش، سرعت بررسي، سرعت نگاه، سرعت تصميمگيري يا نگيري و ...
اما اينها در كجا شكل ميگيرند؟ و اين سرعت از کجا شروع ميشود؟
در مغز. به طوري که اگر مغز شما توانمند باشد، پرسرعت باشد و قدرت حل مسئله داشته باشد، هر چيزي كه از آن نشأت ميگيرد نيز پرسرعت، دقيق و توانمند خواهد بود. موفقيت ذاتي، تصور غلط و محدودي است.
اما مغز و ذهن را چگونه راهاندازي كنيم؟ چگونه زنگ مغز را بزداييم؟
سلام . امروز مي خواهم به موفقيت از زاويه مبارزه و هنرهاي رزمي نگاه كنم .حتما مي پرسيد هنر رزمي چه ارتباطي با موفقيت داره؟ بعضي از افراد به منظور كسب تناسب اندام، افزايش قدرت مبارزه، رفع موانع ومزاحمتها و بالا رفتن توان مقابله با سختيها به فراگيري اين هنرها پرداخته اند. عدهاي براي رفع نيازهاي ذهني، افزايش توانمنديهاي آن، افزايش اعتماد به نفس و تمركز به يادگيري آن پرداخته اند.
ولي من در يك مجله اي ديدم كه به اين هنرها يك نگاه كاربردي انداخته بود.در واقع اينطور آمده بود كه هنرهاي رزمي، ترسيم شيوههاي مبارزه است؛ شيوههايي كه باعث ميشود فرد با الگو گرفتن از آن به راحتي و با كمترين صرف انرژي ازميدانهاي زندگي عبوري موفق داشته باشد. مبارزه كسي است كه كسي كه حركت در وي نمايان است، از نوسان قلبش درس ميگيرد و همگام با آن در صحنه زندگي ميرقصد. آگاهانه از جريان و حركت واژهها در ذهنش استفاده ميكند (كه در اينجا به او متفكر نيز گفته مي شود ) . ولي دوستان واقعا اگر ما بتوانيم الگوهاي مناسبي براي مبارزه استخراج نماييم و آنها را بكار ببنديم ، مي توانيم در خيلي از مسائلمان به موفقيت برسيم. نظر شما چيه؟
سلام.
ما اينجا روي زمين هستيم كه به ديگران خوبي كنيم.
اما اينكه ديگران براي چه اينجا هستند، من نميدانم!
هر راهي كه ميرويد در نهايت يك راه است، و اين به هيچ وجه توهيني نيست، نه به شما و نه به كسان ديگر، كه راه خودتان را عوض كنيد، اگر اين چيزي است كه قلبتان ميگويد.
هيچ كاري خيلي سخت نيست، وقتي شما آن را به كارهاي كوچك تقسيم ميكنيد.
اگر كسي فكر كند كه ميتواند، پس ميتواند.
واگر كسي فكر كند كه نميتواند، پس نميتواند.
اين يك قانون مسلم و بيچون و چراست.
بزرگترين اشتباه انسان اين است كه به كم راضي ميشود.
وقتي واقعا ميخواهيد كاري را انجام بدهيد، فقط كافي است كه دست از انجام آن برنداريد. در جايي كه عشق و الهام وجود داشته باشد، فكر نميكنم بتوانيد اشتباه كنيد.
دوستان باز هم مي گويم خواستن توانستن است!
